رضا قليخان هدايت

1568

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بيا تا بر اين خاك آبى زنيم * هلال از كف آفتابى زنيم جوانى بجوييم و جامى ز مى * به پيرى بجوييم كامى ز وى نه كامى كه تن كامياب از تنست * نه جامى كه در خورد بشكستن است نه زان مى كه غم را بسوزد بساط * از آن مى كه آتش زند در نشاط نه ز ابى كه از چشم و سر خاك شست * از آبى كه خود جان و دل پاك شست ازين آب گر شويى از چشم خاك * نبينى تو از خاك جز نور پاك خدا نور پاك و جهان سايه است * جهاندار از آن سايه پرمايه است در مدح خاقان مغفور فرومانده‌ام خيره در كار او * چه گويم كه باشد سزاوار او اگر ابر گويم گهر بارد او * و گر چرخ گويم درنگ آرد او اگر بحر پيدا نشد ساحلش * و گر كوه سنگين نيامد دلش اگر شاه بر وى سزاوار نيست * وزين برترم جاى گفتار نيست در صفت عمارت و هر مصراعى تاريخ سال بناى آنست به سالى همايون و فرخ به فال * سر سروران آن شه بىهمال شهنشاه دريادل ابركف * بر طبع او چه گهر چه صدف كه با روسيان جنگ آهنگ داشت * به اين ره هم آهنگ آن جنگ داشت درين عرصهء دلكش دلربا * كه آرد به تن جان شميم صبا بنه پرده زد قبه خرگاه او * چهارم فلك خرگه جاه او درين دشت چندى بياسود و ماند * از آنجاى لشكر سوى روس راند چو راندى ابر اشهب ديو تك * ملك از فلك خواندى الامر لك بيفتاد ازين وادى اين‌سو رهش * بر اين تل كه مىبود منزلگهش ز حكم وى اين قصر پيراسته * چو قصر فلك يا بى آراسته چنان اندرين قصر افكنده نور * كه در صحن گردون فروزنده هور